تبليغاتX
یکی بود یکی نبود

یکی بود یکی نبود

مداد سفید

مدادد رنگی ها مشغول بودند........

به جز مداد سفید..............

هیچکس به او کار نمی داد...............

همه میگفتند:تو به هیچ دردی نمی خوری...........

یک شب که مداد رنگی ها.......

تو سیاهی کاغذ گم شده بودند........

مداد سفید تا صبح کار کرد...ماه کشید.....مهتاب کشید

و آنقدر ستاره کشید که کوچک و کوچکتر شد.....

صبح توی جعبه ی مداد رنگی ها.....

جای خالی او با هیچ رنگی پر نشد

پ.ن:مواظب مداد سفیدای زندگیمون باشیم

تجربه ثابت کره که دیگر جانشینی برای آنها نیست.دوستتون دارم.

+ نوشته شده در  89/04/20ساعت 1:12 بعد از ظهر  توسط شبح  | 

پیامبر

ما کاشفان کوچه های بن بستیم

 

حرفهای خسته ای داریم

 

اینبار!

 

پیامبری بفرست

 

که تنها گوش کند

پ.ن:چی بگم وقتی که فریاد با سکوت فرقی نداره!!!!!!

+ نوشته شده در  89/03/02ساعت 12:58 بعد از ظهر  توسط شبح  | 

بیا.....

هوای شهر چطور است!!!؟

هوای خانه که ابریست....

بیا که پنجره باز است و چای آمادست.

دلم برای آنهمه گلهای چیده می سوزد

که

دسته دسته در گلدان

برای باغچه و باغ

گریه می کردند

و خواب می دیدند

بهار٬

خنده کنان از ستاره می آید.

بیا 

بیا که پنجره باز است و

چای آمادست

.......و حادثه ما را خبر نخواهد کرد!!!!!!

+ نوشته شده در  89/02/11ساعت 1:27 بعد از ظهر  توسط شبح  | 

عید

مگو این آرزو خام است

مگو روح بشر همواره سرگردان و ناکام است

اگر این کهکشان از هم نمی پاشد

اگر این آسمان بر هم نمی ریزد

بیا تا ما فلک را سقف بشکافیم و

طرحی نو در اندازیم

به شادی گل برافشانیم و

می در ساغر اندازیم





            پ.ن:سلام دوستای خوبم سال نوتون یه خرده زودتر مبارک،براتون سالی پر از معجزه های معمولی رو آرزو می کنم سالی پر از اتقاق های خوب،چیزای کوچیکی که باعث شادیتون بشه.*دوستتون دارم*
+ نوشته شده در  88/12/28ساعت 9:51 بعد از ظهر  توسط شبح  | 

رضای خاطر

چه سوخت ز آتش غمت؟روان من روان من

چه شد که زنده مانده ام؟برای تو برای تو

فسانه های زندگی چگونه بشنود کسی؟!

که داره گوش و جان چو من به دلنشین صدای تو

به زیر سایه ی فلک،وجود خود چرا کشم؟

در آسمان بخت من،چو پر کشد همای تو

به خلق عالمی دگر،چه حاجتم کنون که دل

نهاده روی معرفت،به قبله ی دعای تو

اسیر ناتوان منم،امیر مهربان تویی

بکن هر آنچه می کنی،رضای من رضای تو!

+ نوشته شده در  88/12/28ساعت 9:38 بعد از ظهر  توسط شبح  | 

......

بهار آمد

          و باز تو نیستی

                  کنار هفت سین 

                                   جای تو خالیست

                                   جای تو خالیست

                                   جای تو خالیست..........

+ نوشته شده در  88/12/28ساعت 9:17 بعد از ظهر  توسط شبح  | 

تبریک

چه نیک شد مصادف شدن آفرینش خورشید و فرزند خورشید

به یمن این عید آرزوهایتان بلند-به بلند ای آسمان-به بلندای استجابت

پ.ن:الهم صلی علی محمح و آل محمد

+ نوشته شده در  88/12/13ساعت 6:42 بعد از ظهر  توسط شبح  | 

رقص عروسک

 

 

در این خیمه شب بازی روزگار

درست است من هم عروسک شدم

درست است در سلک بازیچگان

نمایان به صد رنگ و مسلک شدم

 

سر نخ بدستان در این صحنه ها

نخ آویز دستان دیگر شدند

تماشاگران را چه پنداشتی؟

که مبهوت اینگونه منظر شدند

 

به بازیچه و دستها بنگرید

همه حکم بردار یکدیگرند

گر از دیده ی من تماشا کنید

تماشاگران نیز بازیگرند

 

ولی من از آن گونه بازیچه ها

نبودم که بیهوده رقصان شوم

سر نخ ندادم به دست کسی

که از رقص او خودگریزان شوم

 

تماشاگران جمله حیران شدند

از این رقص و نقشی که من داشتم

در این صحنه ها جامه ی ساده ای

که بی رنگ تر شد به تن داشتم

 

چو این دید آن خیمه شب باز دهر

که تنها تماشاگر صحنه هاست

فغان زد٫ تو بازیچه ی کیستی؟

که از دیگران رقص و نقشت جداست

 

                                   بگفتم سر نخ مرا دست توست

                                    نه در دست بازیگران دگر

                                    برای تو تنها برقصم ولی

                                    به آزادگی در جهان دگر...

پ.ن:پی نوشت ندارد

+ نوشته شده در  88/12/11ساعت 9:32 بعد از ظهر  توسط شبح  | 

عطسه ی بهبود

 

 

روح بیمار است٬ تن خدا را شکر تندرست تندرست!!!!!

ای همه راضی به تن پروار بودن

مغرب غربت پدیدار است

آدمی با مایه ی اندیشه ی سالم

با غبار سایه ها قهر است.

شب دلش را تنگ خواهد کرد ـ آنسان -کز هجوم بغض خواهد مرد.

و تو بی اندیشه ی خویشان و حتی خویش میگویی:

تن- خدا را شکر تندرست تندرست است.

ای علیل روح٬تن رها کن

در شب جوشنده ی میدان

یا حتی در مصاف جوخه ی بیرحم آتش

تا برآید عطسه ی بهبود جاویدان.

+ نوشته شده در  88/12/01ساعت 9:1 بعد از ظهر  توسط شبح  | 

پروانه ها

گوش کن!

می دانم که هیچ کس نمی تواند عشق را بنویسد.

اما به جای آن

می توانم قصه های خوبی تعریف کنم

گوش کن!

یکی بود یکی نبود

زنی بود که به جای آبیاری گل های بنفشه

به جای خواندن آواز ماه خواهر من است

به جای علوفه دادن به مادیان آبستن

به جای پختن کلوچه ی شیرین

-ساده و اخمو-

در سایه بوته های نیشکر نشسته بود و کتاب می خواند

صدای شیون در اوج است.

می شنوی! برای بیان عشق

به نظر شما کدام را باید خواند؟

تاریخ یا جغرافی؟!

می دانی؟!

من دلم برای تاریخ می سوزد

برای نسل ببر هایش که منقرض گشته اند

برای خمره های عسلش که در رف ها شکسته اند

گوش کن

به جای عشق و جستجوی جوهر نیلی

می شود چیز های دیگری نوشت.

+ نوشته شده در  88/10/28ساعت 8:38 بعد از ظهر  توسط شبح  |